قرار دوم

با سلام میخام جزئیات قرار دوم رو براتون بگم 

گذشت و گذشت بعد از یک ماه و بیست و یک روز یعنی دقیقا 28 اردبیشهت روز یکشنبه با خانمی داشتم حرف میزدیم ک بله ایجوریاس من میخام برم سربازی و خانمی قهر کرد و اشک ریخت اخ ک قربونش برم خیلی زود دلش میشکنه بهش نگفتم ک قبلش میخام بیام اونجا بعد از اینکه دیدیم همو و خدافظی کردیم چون داشت خرداد میرسید و فصل امتحانات خانمی بود منم بهش گفتم اس نده درس بخون خودم هم داشتم مقدمات سفر به شهرشون رو اماده میکردم کارهام رو ردیف کرده بودم همه چی تموم ی فرقی داشت این دفعه واقعا سوپرایز میشد اگ منو میدید تو امتحانات دو سه بار باهم اس بازی کردیم روز یازدهم خرداد چهاردهم خرداد و بیست و سوم ک روز بیست سوم از من جدا شد خیلی برام سخت تموم شد باید ب ی رابطه خوب پایان میدادم مصمم بودم برای رفتن به شهرشون باز با این حال بهش نگفتم قضیه جدایی رو نمیگم چون بیشتر داغون میشم فکر اینکه اون منونخاد منو دیوونه میکنه     اماده شدم ک برم ای دفعه کسی نبود ک بهش بگم من میام ، این دفعه فقط خودم میدمش سوار بر ماشین اومدم ترمینال و بعد اصفهان و بعدهم شهرخانمی خیلی خوب پیش رفته بود خاطرات سفر عیدم رو تداعی کردم وای چ روزای محشری بودن کاش برمیگشتن خیلی عجله داشتم دوست داشتم برسم به دیدنش اخه فک میکردم همون موقع اونجاس روز پنجشبه بود من ساعت 1 شهرشون حاضری زدم تا ساعت 5  جهارساعت فاصله داشت رفتم بوتیک شلوار و لباس خریدم از رنگ ابی خوشش میومد منم ابی گرفتم ، رفتم زیارت دعا کردم ، زیارت اهل قبور پلکیدم اونطرفا تا بیادش خانمی راس ساعت مقرر اومد با یکی از بچه ها خندون بود برعکس من شاید از درد اجبار بود خانمی ریزه میزه من با شال سفيد و مانتو صورتی خيلي ماه شد بود بهشم مياد خداییش چشمش نکن واقعا جواهریه من طبق معمول ی جا نشستم و دید میزدم ک چیکار میکنه نه اصن عادتشه اول بشینه پیش مامانش بعد جاشو عوض کنه اخه یکی نیس بگه چرا اینجوری میکنی نمیگی یکی داره خیره خیره بهت نگاه میکنه چرا اخه جابه جا میشی کلی ای طرف اوطرف کردم منم رفتم رو به روش دیدمش بازم شاید منو دید شایدم ندید نمیدونم هرجور بود بازم دیدمش یکی از دوستاش اومد بلند شو باهاش اختلاط کرد اخه ک ای ریزه میزه چقد دوست داشتنی هست خدایا نگیرش ازمن دلت میاد از من جدا بشه من بچه ب این خوبی نشست یکی دگ روهم دیدم ی پسر کوچولو اومد پشت سر من قایم شد داشتن بازی میکرد پسره ک رد ای بچه بدو بدو برگشت خیلی باحال بودن این بچه کوچیکا من همچنان در حال دیدن عشقم بودم ک ای پسر کوچولو اومد پشت سر من داد زد زهرم اب شد نگو ک رفیقشو میخاسته بترسونه اینقد بلند جیغ نارنجی کشید ک من پریدم بالا گفت ادم درست حسابی اینم کاره رفتم اب خوردم اونا بلند شدن ک برن شاید همه اینا یک ساعت طول کشید موقعی که میخاست برن من توراهش بودن یه پیرمرد ک باهاش حرف زده بودم اومد پیشم عدل وقتی ک میخاستم اونو ببینمش گفت بفرما بریم خونه تااومدم به عشقم برسم اون رفت خیلی سفر باحالی بود شب رفتم تو محلشون محله ساکتی بود هرچی باشه باکلاسن دگ چندتا صدا از توخونه ها شنیدم شبیه صدای خودش ک صدا میزد داداشش رو ی اهی کشیدم و رفتم برگشتنی رفتم رستوران گفتم ادم درست حسابی اگ مامانش میذاشت الان من و اون باهم اینجا داشتیم غذا میخوردیم ، باهم میرفتیم خرید کلی باهم شوخی میکردیم . اصن نمیدونم منو دوست داره یا ن نظرهم نمیذاره ک بفهمم کجایی بامرام ی نظر چیزی بدی دلمون پوکید رفتم تو خونه ی ک گرفتم ک یکی زنگ زد باهام حرف زد امیدی بهم داد اونم ک منو برسونه بهش ولی اونم رفت اما من سعیم رو میکنم بهش برسم 

مشهد ساعت 10:30 شب



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







تاريخ : شنبه 28 تير 1393برچسب:, | 22:6 | نویسنده : شبگرد تنها |